بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفرهء نو
بوی اسکناس تا نخوردهء لای کتاب
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
———————
*سال نو مبارک*

نوشته شده توسط سیندرلا در
90/01/01 |

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت
از او پرسیدن: کجا می روی؟
گفت : می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهر دیگری است ببرم
گفتند : مگر دیوانه ای؟
تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی این همه راه را پشت سر بگذاری
از کوهستانها بگذری تا به او برسی
مورچه گفت : مهم نیست.
همین که من در این مسیر باشم او خودش می فهمد که
دوستش دارم....
---------------------------------------
پ. ن.
این مورچه ی من دختر ه
البته من فمنیست نیستم

نوشته شده توسط سیندرلا در
89/08/21 |
دستان گرمت را به من بده
خودت را به من بسپار
تا از دریچه ی تنهایی هایم
زندگی رابه نظاره بنشینیم
-----------------------------------------------------
این عکس رو دو سه روز پیش از پنجره ی اتاقم گرفتم

نوشته شده توسط سیندرلا در
89/08/13 |